غزل 840 | یاران که زخم تیر بلایت چشیدهاند
یاران که زخم تیر بلایت چشیدهاند
با جان پاره از همه عالم رمیدهاند
بس زاهدان شهر کز آن چشم پرخمار
سبحه گسستهاند و مصلا دریدهاند
ترسندگان به جور دلت یار نیستند
مرغان دشت دان که به سنگی خمیدهاند
بنمای شکل خود که بسی خونگرفتگان
جانها به کف نهاده به دیدن رسیدهاند
تردامنان کسان شدهاند از تو کز صفا
دامن ز سلسبیل و ز کوثر کشیدهاند
جاروب آستان تو معزول شد ز کار
زان جعدها که بر سر کویت بریدهاند
آنان که عاشقان ترا طعنه میزنند
معذور دارشان که رخت را ندیدهاند
یابند زین پس از غزل خسرو اهل دل
سوزی که در فسانه مجنون شنیدهاند
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}