شمارهٔ ۱۸۱۸

غزلیات

ای برده دلم به دلستانی
هم جان منی و هم جهانی

جان می رودم برون و غم نیست
غم زانست که در میان جانی

دود از دل عاشقان برآرد
حسن تو ز آتش جوانی

از سوز غم تو برنخیزم
با آنکه بر آتشم نشانی

بگشای دهان خویش تا دست
شوییم ز آب زندگانی

هر شب منم و خیال زلفت
شبهای دراز و پاسبانی

من خواهم داد جان به عشقت
هر چند تو قدر آن ندانی

از دوستی تو ناتوانم
ای دوست، ببر اگر توانی

خسرو که بمرد، زنده گردد
گر دم دهدش مسیح ثانی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}