غزل شمارهٔ ۱۰۹

غزلیات

جانا دلم از غمت به جان آمد
جانم ز تو بر سر جهان آمد

از دولت این جهان دلی بودم
آن نیز به دولتت گران آمد

آری همه دولتی گران آید
چون پای غم تو در میان آمد

در راه تو کارها بنامیزد
چونان که بخواستم چنان آمد

در حجرهٔ دل خیال تو بنشست
چون عشق تو در میان جان آمد

جان بر در دل به درد می‌گوید
دستوری هست در توان آمد

از دست زمانه داستان گشتم
چون پای دلم در آستان آمد

گفتم که تو از زمانه به باشی
خود هر دو نواله استخوان آمد

یکباره سپر بر انوری مفکن
با او همه وقت بر توان آمد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}