غزل شمارهٔ ۱۴۷

غزلیات

دل در هوست ز جان برآید
جان در غمت از جهان برآید

گو جان و جهان مباش اندیک
مقصود تو از میان برآید

سودیست تمام اگر دلی را
یک غم ز تو رایگان برآید

همخانهٔ هرکه شد غم تو
زودا که ز خان و مان برآید

وانکس که فرو شود به کویت
دیرا که از او نشان برآید

گویی که اگرچه هست کامم
تا کام دل فلان برآید

لیکن ز زبان این و آنست
هر طعنه که از زبان برآید

نشنیدستی چنان توان مرد
ای جان جهان که جان برآید

دل طعنهٔ تو بدید بخرید
تا دیدهٔ این و آن برآید

ارزان مفروش انوری را
گر باز خری گران برآید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}