غزل شمارهٔ ۱۴۸

غزلیات

ز هجران تو جانم می‌برآید
بکن رحمی مکن کاخر نشاید

فروشد روزم از غم چند گویی
که می‌کن حیله‌ای تا شب چه زاید

سیه‌رویی من چون آفتابست
به روز آخر چراغی می‌بباید

به یک برف آب هجرت غم چنان شد
که از خونم فقعها می‌گشاید

گرفتم در غمت عمری بپایم
چه حاصل چون زمانه می‌نپاید

درین شبها دلم با عشق می‌گفت
که از وصلت چه گویم هیچم آید

هنوز این بر زبانش ناگذشته
فراقت گفت آری می‌نماید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}