غزل شمارهٔ ۶۵

غزلیات

روزگار از رخ تو شمعی ساخت
آتشی در نهاد ما انداخت

ما طلب‌گار عافیت بودیم
در کمین بود عشق، بیرون تاخت

سوختم در فراق و نیست کسی
که مرا چاره‌ای تواند ساخت

مگر او رحمتی کند، ورنه
هر کرا او بزد، کسی ننواخت

عاشقانش چرا کشند به دوش؟
سر، که در پای دوست باید باخت

اوحدی آن چنان درو پیوست
که نخواهد به خویشتن پرداخت

سخن او نمی‌توان گفتن
دم نزد هر که این سخن بشناخت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}