غزل 25 | به رخ تو مهجبینان حسدست یکبهیک را
به رخ تو مهجبینان حسدست یکبهیک را
تو چه آدمی که باشد به تو رشک صد ملک را
ندهد کس از شهیدان به تو شوخ یاد اگر نه
نفس تو زنده سازد چو مسیح یکبهیک را
به ره تو دیدهبانی به ره امید دارم
نه به هرزه مینشانم به دو دیده مردمک را
منم اوفتاده موری به ره سمندت اما
نه تو راست رحم بر من نه سمند تیزتک را
نه فراغتی ز عشقم نه سعادتی ز بختم
نه ارادتی به راهم نه کرامتی فلک را
به جفا چو چشم مستش جگرم کباب سوزد
تو لبش نگه کن ای دل مشکن حق نمک را
به سیهدلی شکایت نتوان ز عشق اهلی
چو زر تو قلب باشد چه گنه بود محک را
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}