شمارهٔ ۱۱۶

غزلیات

شمعی که گرم خشم تر از برق لامع است
گر عالمی به جور بسوزد چه مانع است

برگشته است ماه من از مهر من دگر
بازم مگر ستاره اقبال راجع است

با مرغ روح خویش خوشم زانکه چون هما
با مشتی استخوان که مرا هست قانع است

طالع شد آفتاب رخ یار همچو شمع
باید مرا هلاک شدن این چه طالع است

تنها نسوخت خرمن ما برق حسن تو
هر جا که هست لمعه روی تو لامع است

اهلی بقای خویش مجو در فراق یار
زانرو که در فراق بتان عمر ضایع است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}