اهلی شیرازی
شمارهٔ ۲۱۱
غزلیات
نوروز من از طلعت چون ماه تو عید است
نوروز بدین طلعت فیروز که دیدهست؟
پیش آر قدح ساقی و بردار سر خُم
بگشای در عیش که دست تو کلید است
در صیدگه عشق به فتراک ببندتد
هر صید که در خون دل خود نطپیدهست
باشد که تو خود رحم کنی ورنه جهانی
سودای تو پختند و به جایی نرسیدهست
چون غنچه دلم فاش کند روز قیامت
زان جامه که پوشیده ز دست تو دریدهست
فرهاد که جان داد به تلخی پی شیرین
یک ذره ازین چاشنی ما نچشیدهست
تنها نکشد داغ ملامت دل اهلی
کس نیست که از عشق تو داغی نکشیدهست