شمارهٔ ۲۳۱

غزلیات

حسن تو گرچه با همه کس در تجلی است
با دیگران به صورت و باما بمعنی است

خاک ره از فروغ تو ای آفتاب حسن
هر ذره را به چشمه خورشید دعوی است

عیسی دهد بمرده ز گفتار جان ولی
مسکین کسی که کشته گفتار عیسی است

حال من و سگت زعنایت گذشته است
احوال ما حکایت مجنون و لیلی است

اهلی ز اهل دولت اگر بر کناره ماند
دولت همین بسش که نه از اهل دنیی است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}