شمارهٔ ۴۰۷

غزلیات

شمعی که ز سوز دل گرمش خبری هست
زان است که با عاشق خویشش نظری هست

ناصح چه ملامت کنی ام روی نکو بین
جز روی من و روی تو روی دگری هست

گفتی که کباب از جگرت میکنم امشب
از چشم بد مست کسی را جگری هست؟

عقل و دل و دین جمله نثار قدمت شد
ور کار بجان میرسد آنهم قدری هست

دارند سری با سر تیغت همه عالم
تو تیغ برآور که مرا نیز سری هست

صاحب نظران قدر دو رخسار تو دانند
بیدیده چه دانست که شمس و قمری هست

اهلی همه کس عیب تو از عشق کند لیک
مشنو بجز عشق کسی را هنری هست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}