شمارهٔ ۴۴۴

غزلیات

یار شد مست و دل ما بفغان باز آورد
گریه بد مستی ماهم بمیان باز آورد

عاقبت بخت سیاه ستم پیشه چنان کرد که یار
جرم بخشیده مارا بزبان باز آورد

آنچنان زد ره عقل و دل و دین شاهد می
که بصد سال ریاضت نتوان باز آورد

رخت بستم ز درش تا ندرد جامه صبر
آخرم نعره زنان جامه دران باز آورد

ای بسا آهوی آزاد که در قید دلش
هوس دیدن آن دست و کمان باز آورد

هرکه یک جرعه کشید از می لعل لب او
آب حسرت چو صراحی بدهان باز آورد

اهلی گمشده در فکر دهانش صد بار
از جهان رفت و خیالش بجهان باز آورد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}