شمارهٔ ۴۴۸

غزلیات

در عرق شد چو رخش ز آتش می تابی خورد
وه که زان روی عرقناک دلم آبی خورد

در خیال خم آن طاق دو ابرو دل من
ای بسا می که بهر گوشه محرابی خورد

چون بپوشم ز کس این قصه که با همچو منی
آفتابی چو تو می در شب مهتابی خورد

فکر روزی چکند کس که دلم آب حیات
از خضر جستی و از خنجر قصابی خورد

کی دل اهلی مسکین بسلامت باشد
زینهمه سنگ ملامت که بهر بابی خورد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}