شمارهٔ ۵۴۴

غزلیات

زد جامه چاک و سینه صافی چو مه نمود
گویی شکافت ابر و مه چارده نمود

چشمش بیک نگاه مرا کشت و زنده کرد
آن مه قیامتی بمن از یک نگه نمود

ساقی بیا که روی وی از ساغر صبوح
چون آفتاب از شفق صبحگه نمود

اول براه کعبه قدم میزدم ز شوق
آخر مرا به بتکده آنشوخ ره نمود

بر روی او چو زلف پریشان حجاب شد
عالم بچشم اهلی بیدل سیه نمود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}