شمارهٔ ۵۴۸

غزلیات

ز آشنایی من کاخرش جدایی بود
جدا ز جان شده ام این چه آشنایی بود

بصبح وصل ندادم فلک امان ور نه
شب سیاه مرا وقت روشنایی بود

زمانه بامن بد روز بیوفایی کرد
مگو که یار مرا میل بیوفایی بود

مرا ز صومعه زد راه و در کنشت آورد
خوشم که ره ز دلش عین رهنمایی بود

بسوخت اهلی بیدل جدا ز وصل بتی
که ظل مرحمتش سایه خدایی بود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}