شمارهٔ ۵۴۹

غزلیات

او که از دیده خونابه چکانم نرود
نرود یک نظر از دیده که جانم نرود

اینقدر در شب وصلش ز خدا میخواهم
که به نظاره او تاب و توانم نرود

میتوانم که بپوشم غمش از خلق ولی
طاقتم نیست که نامش بزبانم نرود

او بر اسب ستم و توسن دل سرکش هم
چه توان کرد که از دست عنانم نرود

دل پرخون که نشان گشت بخاک قدمش
باشد از سیل فنا نام و نشانم نرود

او که رنجد ز فغان گو لبم از خاتم لعل
مهر کن تا بفلک آه و فغانم نرود

اهلی آن سرو روان مونس جان است مرا
چون کنم کز پی او روح و روانم نرود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}