شمارهٔ ۷۸۹

غزلیات

دل خورد غم که چرا مرده صفت خاک شود
زنده چون شمع بسوزش که زغم پاک شود

نه من از زخم فراق تو جگر چاک شدم
گر بکوهی رسد این زخم جگر چاک شود

گر سگ کوی تو خونم بخورد غم نبود
غم از آنست که دیوانه و بی باک شود

چند سوزد فلک از داغ فراقت دل خلق
آه اگر دود دل خلق بر افلاک شود

همه جا در ره من خار بلا میروید
بسکه باران غم از دیده نمناک شود

سر اهلی که سجودش همه در پای تو بود
بهتر آنست که هم در قدمت خاک شود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}