شمارهٔ ۹۳۷

غزلیات

صد بار اگر از جور توام خون رود از دل
از در چو درآیی همه بیرون رود از دل

بس خون دلی بایدم از دیده فرو ریخت
تا آرزوی آن لب میگون رود از دل

لیلی همه در خنده و بازی است چه داند
کز گریه چها بر سر مجنون رود از دل

گفتی که برون کن غم من از دل و خوشباش
آه این سخن سخت مرا چون رود از دل

اهلی مدم افسون که دوا لعل حبیب است
کی درد و غم عشق به افسون رود از دل

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}