شمارهٔ ۹۶۰

غزلیات

داند دل تو راز من وزان تو من هم
چون آینه صاف است چه حاجت بسخن هم

عیب من مجنون مکن ار جامه زدم چاک
با جامه چکارست مرا بلکه کفن هم

از ما مرم ای آهوی مشکین که گذشتیم
از خلق جهان بهر تو و قید وطن هم

گر دست دعایی ز سر صدق بر آریم
شاید که توان دست تو بوسید و دهن هم

اهلی مشکن عهد و وفا گرچه که آنشوخ
از عهد فراغش بود از عهد شکن هم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}