شمارهٔ ۹۹۲

غزلیات

هر چند که خود دل ببلای تو سپردم
رحمی بکن ای ظالم بد مهر که مردم

سیل ستمت عاقبت از جای مرا برد
هر چند که در کوی وفا پای فشردم

مسکین من سر گشته که در وادی امید
هرگز به مراد دل خود راه نبردم

با من سخن از هیچ مگویید و مپرسید
کز صفحه خاطر همه حرفی بستردم

شاید که چو اهلی بچکد خون ز حدیثم
زینگونه که خون جگر از دست تو خوردم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}