شمارهٔ ۱۰۷۸

غزلیات

از جهان فردم همین در بند رخسار توام
بنده حسنم درین عالم گرفتار توام

از زلیخا کی نیم ای یوسف اکنون جان بکف
روز بازارست و من در روز بازار توام

نسبتم با هر خسی ایگل مکن کافتاده است
صد هزاران گر بود من مرغ گلزار توام

با وجود حسن رخسارت که شهری مست ازوست
من خراب حسن طبع و مست گفتار توام

همچو گل می میخوری با عاشقان زار خود
آخر ای بیرحم من هم عاشق زار توام

مردم بیدرد را مرهم بود از وصل تو
من جگر چاک و درون ریش و دل افکار توام

اهلی بیچاره درویشست و تو سلطان حسن
بر زبان این نکته چون راند که من یار توام

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}