شمارهٔ ۱۰۸۰

غزلیات

تا نیست می از خود خبرم نیست که هستم
من هوش ندارم مگر آن لحظه که مستم

ز نار مرا کافر و مومن همه دانند
پنهان چکنم عاشق معشوق پرستم

در کوی تو آنم که چو گرد از سر عالم
برخاستم و بر سر راه تو نشستم

چون خویش پرستی بتر از باده پرستی است
المنه لله که بت خویش شکستم

تا در سر زلفش نزدم دست چو اهلی
سررشته مقصود نیفتاد بدستم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}