شمارهٔ ۱۳۰۵

غزلیات

از غمزه گه عتاب و گهی خنده میکنی
مارا چو شمع میکشی و زنده میکنی

از نوغزال اگر تو درآیی بگشت شهر
خوبان شهر را همه شرمنده میکنی

آن یوسفی که سروقدان را ز بند خویش
آزاد میکنی و دگر بنده میکنی

شوخی و نوجوان و شه حسن از آن سبب
ننگ از من فقیر کهن ژنده میکنی

ای آفتاب اگر تو بخاک افکنی نظر
هر ذره خاکرا مه تابنده میکنی

ای باد دم مزن ز گل من که شمع را
از شرم آن جمال سر افکنده میکنی

در بزم عیش با همه در عین یاریی
جور و جفا باهلی درمانده میکنی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}