شمارهٔ ۱۳۵۲

غزلیات

بردی دلم اگرچه ندارم شکایتی
دل باز ده که با تو بگویم حکایتی

ما بنده توییم چرا بی‌عنایتی؟
کس دل به بندگی ننهد بی عنایتی

از درد دل نهایت کارم پدید نیست
درد دل است این که ندارد نهایتی

از آب خضر و آتش موسی غرض تویی
هرکس کند ز قصه حسنت روایتی

جز ما که جان به مهر تو دادیم بی‌گناه
از جرم دوستی نکشد کس جنایتی

پیش تو در حمایت بخت است هر که هست
هرگز نکرد بخت بد ما حمایتی

اهلی دل از وفای تو و بخت خود برید
لیکن هنوز می‌کشدش دل سرایتی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}