شمارهٔ ۱۳۷۳

غزلیات

رفتی و چراغ ستم افروخته کردی
دیدی که چه با روز من سوخته کردی

کشتی به جفا شهری و از درد رهاندی
درد همه در جان من اندوخته کردی

از خون اسیران نشود سیر سگ تو
اکنون که به خون منش آموخته کردی

تا باز کجا میروی امشب به شبیخون
کز آتش می شمع رخ افروخته کردی

اهلی چه گشودی به رخِ ماه‌وشان باز
چشمی که به صد خون جگر دوخته کردی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}