بخش ۱۱۴ - قصه زاهد و عارف

دفتر اول

زاهدی می گذشت در راهی
فاسقی را بدید ناگاهی

در گناه عظیم افتاده
ره به سوی جحیم بگشاده

گفت یارب بگیر سخت او را
ده به سیلاب فتنه رخت او را

کشتی اش را فکن به موج خطر
تا نپیچد ز خط حکم تو سر

عارفی آن دعا شنید از دور
با دعا گوی گفت کای مغرور

چه گرفتاریش ازین افزون
که نهد پا ز شرع و دین بیرون

چه بلا زین بتر تواند بود
که بود زو خدای ناخشنود

گشته مسکین به موج دریا غرق
تو چه سنگش همی زنی بر فرق

گر تو را دست هست دستش گیر
دست جان هوا پرستش گیر

ور نه باری میفکن از پایش
جان به تیر دعا مفرسایش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}