شمارهٔ ۱۳۳

غزلیات

باز در بزم غمت نعرهٔ نوشانوش است
عقل حیران و خرد واله و جان مدهوش است

نرسد خسته دلان را ز تو جز نیش ستم
گرچه جام لب لعل تو لبالب نوش است

اشک گرمم ز تف خون دل آید در چشم
بس که در آتش شوق تو دلم در جوش است

کسوت خواجگی و خلعت شاهی چه کند
هر که را غاشیهٔ بندگی‌اَت بر دوش است

بر سر بستر اندوه دهم جان آخر
چون مرا شاهد مقصود نه در آغوش است

می‌گذشتی و به خود زمزمه‌ای می‌کردی
عمرها شد که مرا لذت آن در گوش است

قصه عشق تو جامی ز کسان چون پوشد
چهره گویاست اگرچند زبان خاموش است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}