غزل 320 | ز خاکم چو خونین گیایی برآید
ز خاکم چو خونین گیایی برآید
ز هر شاخ برگ وفایی برآید
چو آتش مشو تند و سرکش مبادا
که دود از دل مبتلایی برآید
به بوی تو از جا جهم مست و بی خود
ز هر سو که آواز پایی برآید
نکو گوش کن کان منم گرد کویت
چون شبها فغان گدایی برآید
دوم پیش چون اشک و حال تو پرسم
ز کوی تو چون آشنایی برآید
طبیبا یکی دفتر خویش بگشا
بود درد ما را دوایی برآید
بسی باید از دیده خون ریخت جامی
که کام دل از دلربایی برآید
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}