شمارهٔ ۳۵۴

غزلیات

گرنه یار از زلف برقع پیش روی خود کشد
جمله دلها را به دام آرزوی خود کشد

من ز سر گویی تراشیدم زهی سرگشتگی
گر سوار من خم چوگان ز گوی خود کشد

خاک کویش بر تنم باشد ز رحمت خلعتی
بعد قتلم غرق خون چو گرد کوی خود کشد

عشقبازی خوی شد مسکین دلم را با بتان
این همه بیداد بدخویان ز خوی خود کشد

چون تو می خواهم دلی از سنگ لیک آهن ربای
تا تو چون تیر افکنی پیکان به سوی خود کشد

چون صراحی پر برآمد تشنه لعلت ز می
هم چنان از بهر یک جرعه گلوی خود کشد

لب فروبند از سخن جامی که طوطی این همه
بینوایی در قفس از گفت و گوی خود کشد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}