شمارهٔ ۴۵۵

غزلیات

عمری ست نور چشم جهان بین ماست یار
بی نور مانده چشم جهان بین کجاست یار

بر خاک ره چو سایه فتادیم و هم چنان
خورشید اوج کنگره کبریاست یار

دردی جداست همدم هر تار موی من
تا با رقیب همدم و از من جداست یار

یک جا نکرد با من بی خان و مان مقام
با من درین مقام ندانم چراست یار

چون تیره شد ز ظلمت هجران شبم چه سود
کز چهره صبح دولت اصل صفاست یار

گفتم به وعده راست نیی رنجه شد ز من
یاری نباشد اینکه برنجد ز راست یار

جامی تو وصل خواستی از یار و او فراق
گر عاشقی مخواه به جز آنکه خواست یار

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}