شمارهٔ ۶۵۹

غزلیات

خوشم که رو به ملاقات یار خود دارم
امید مرهم جان فگار خود دارم

یکی ست شهر من و شهر یار من امروز
هوای شهر خود و شهریار خود دارم

هزار بار شد از خون دل کنارم پر
که کام خویش کنون در کنار خود دارم

بهار عیش مرا تازه ساخت بار دگر
نمی که بر مژه اشکبار خود دارم

مرا چو شمع نباشد به غیر سوز و گداز
تمتعی که ز شبهای تار خود دارم

گذشت عهد جوانی به کار عشق و هنوز
اگر چه پیر شدم رو به کار خود دارم

مگو که توبه ز می اختیار کن جامی
من آن نیم که به کف اختیار خود دارم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}