شمارهٔ ۲۲۷

غزلیات

پریرخا چو خیالت فسونگری گیرد
ازان فسون من دیوانه را پری گیرد

ز دام عشق تو مشکل کسی تواند جست
چو گرد یاسمنت سنبل طری گیرد

ز شهر صبر دلم خیمه زد برون اینست
سزای آن که چو من یار لشکری گیرد

قدم ز دیده کنم در رهت نه فرق چرا
سلوک راه تو را مرد سرسری گیرد

به لطف کوش که ماند ز منصب شاهی
چو شه نه قاعده بنده پروری گیرد

عمامه و فش و ریش است مایه تشویش
خوش آن حریف که دین قلندری گیرد

همای طبع تو جامی بلندپرواز است
سزد که کنگر کاخ سخنوری گیرد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}