شمارهٔ ۳۷۶

غزلیات

چو ماه من سفری شد وطن نمی خواهم
وطن چه چیز بود زیستن نمی خواهم

حجاب جان من آمد بدن ز صحبت او
مرا بس است همین جان بدن نمی خواهم

ز خواهش دل خود دادمش خبر گفتا
چه سود خواستن تو چو من نمی خواهم

نماند در سر من جز هوای آن سر کوی
طواف گلشن و گشت چمن نمی خواهم

چنان برآن تن نازک همی برم غیرت
که دیدنش به ته پیرهن نمی خواهم

ز بس بود کف پایش لطیف گاه خرام
رسیدنش به گل و نسترن نمی خواهم

ببند لب ز غزل جامیا که سر غمش
ترانه گشته به هر انجمن نمی خواهم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}