شمارهٔ ۴۱۸

غزلیات

من که از سوز دل غمزده گشتم همه آه
بین چو آهم به سر از دود دل این چتر سیاه

گریه گویند گناه است ز شوق رخ خوب
چند دور از تو بود دیده من غرق گناه

خاطر از مشغله خسته دلان رنجه مدار
پادشا را نبود چاره ز غوغای سپاه

کرده ام جای به سر خاک کف پای تو را
جای آن دارد اگر سرکشم از افسر جاه

سرو را زیب قبا کنی و بس فتنه که خاست
وای اگر بر سر آن برشکنی طرف کلاه

دل ما را کنی از لطف دو رخ بسته خویش
کس ندارد دل درویش بدین لطف نگاه

نیست کس محرم راز دهنش بر ذقنش
لب بنه جامی و این راز فروگوی به چاه

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}