شمارهٔ ۴۳۳

غزلیات

بتی که بود چو جانم به سینه جا کرده
گرفت راه جدایی وداع ناکرده

به داغ مرگ جدا باد جان ز تن آن را
که همچو جان ز تن او را ز من جدا کرده

رخی چو آینه رفت از وطن جدا ز رقیب
که دید آینه ای اینچنین جلا کرده

بریخت خون به رهم بهر آزمودن تیغ
بدین بهانه چه خونها که زیر پا کرده

فتاده بهر سجودش به روی صد بیدل
به هر نظر که گه رفتن از قفا کرده

هزار جان گرامی فدای خنجر او
که بند بند مرا پرسشی جدا کرده

چو بی رقیب محال است وصل ازان جامی
به هجر ساخته وز وصل خوی واکرده

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}