شمارهٔ ۱۷۷

غزلیات

در لطف بود گل ز تو افزون نه و هرگز
یا سرو چو بالای تو موزون نه و هرگز

گردد خجل از روی تو خورشید فلک روز
شب با تو برآید مه گردون نه و هرگز

سر در خم زلف تو بود خلق جهان را
باشد کس ازین سلسله بیرون نه و هرگز

خونریز مرا کن به غم خویش حواله
تیغت سزد آلوده بدین خون نه و هرگز

فردا که فتد کار به میزان عدالت
چربد ز غم من غم مجنون نه و هرگز

دارم به دل از مار سر زلف تو زخمی
بهتر شود این زخم به افسون نه و هرگز

عهد تو و جامی ز ازل تا ابد آمد
هرگز شود این عهد دگرگون نه و هرگز

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}