شمارهٔ ۱۱۵

غزلیات

گفتم از دست عشق جان بردم
خود کنون پای در میان بردم

طعنه دشمنان بشست ولیک
آنچه از دست دوستان بردم

عاشقم این همه قناعت چیست
گر روان را در آسمان بردم

دوش دیدم خیال او در خواب
بس خجالت که آنزمان بردم

گفت با این همه بخفتی هم
والله ار بر تو این گمان بردم

دیده گر خون شود ز غم شاید
که من از وی نه این نه آن بردم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}