شمارهٔ ۶

غزلیات

هر دم از شرم گنه ریزان شود آبم ز چشم
بر رو و رخسار بارد لؤلؤ نابم ز چشم

شب که مردم روی بر بالین نهد از راه من
خوف تشویش قیامت بسترد خوابم ز چشم

چون به یاد آرد دلم از مردن و گور و حساب
سازد از سر تا به بالین غرق خون‌آبم ز چشم

ساعتی کز شرمساری آتشم در جان فتد
عین دل‌داری بود گر مردمی یابم ز چشم

گر مرا پیوسته بودی آبرویی پیش حق
روز و شب غایب نگشتی طاق محرابم ز چشم

گر کند چشمم به رویت یک نظر حقا که من
دیده بربندم ز غیرت روی برتابم ز چشم

دیده دل را به روی حق گشایم چون (جنید)
گر چه پنهان است خورشید جهان تابم ز چشم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}