غزل 40 | اگر از زلف تو یک حلقه به دیدار آید
اگر از زلف تو یک حلقه به دیدار آید
ای بسا پیر که از خرقه به زنار آید
شاهد خلوت ما روی به کس ننماید
مگر آن دم که حریف از همه بیزار آید
آن گه انکار کند حال مرا در غم عشق
پرده بردار که در حال به اقرار آید
خرقهای بر سر زنار فرو میپوشم
آه از آن روز که این راز به گفتار آید
ای بسا رند خرابات که ناگه ز قضا
محرم راز سراپرده اسرار آید
وی بسا پیر مناجات که زنار مغان
در میان بندد و از کعبه به خمار آید
ای (جنید) آن که چون منصور زند لاف از عشق
پایه اولش آن است که بر دار آید
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}