غزل 39 | تویی که حکم تو بر جان من روان باشد
تویی که حکم تو بر جان من روان باشد
ز دل هوای تو نزدیکتر ز جان باشد
گمان مبر که به جور از تو روی برتابم
گرم به تیغ زنی دوستی همان باشد
چو آستین حیاتم فتد به دست اجل
به راستان که مرا سر بر آستان باشد
جز آرزوی تو با خود بضاعتی نبرم
در آن نفس که مرا عزم آن جهان باشد
ز درد عشق تو آن دم که روح بسپارم
دعای جان توام سبحه زبان باشد
چو لالهوار به خون دلم فرو شویند
به داغ عشق سراپای من نشان باشد
شبی که باز نهم سر به خوابگاه لحد
خیال روی توام مونس روان باشد
به روز حشر که از خاک تیره برخیزم
هنوز نام توام بر زبان روان باشد
(جنید) بی تو نخواهد نعیم و ناز بهشت
دلم چگونه به غیر تو شادمان باشد
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}