شمارهٔ ۲۳

غزلیات

گفتم آن ترک جفا جو نکند هیچ وفا
نکند با دل سرگشتهٔ ما غیر جفا

چون همه کار جهان، بنده به کامش خواهد
از چه رو می‌نکند کام دل خسته روا

ما نهادیم سری در قدمت سرو روان
راست گو از چه کِشی ای دل و دین سر تو ز ما

بگذشتی و زدی آتش مهری به دلم
آن نه بالاست که هست او به دل خسته بلا

پادشاهی به جهان از کرمت کم نشود
گر کنی از سر لطفت نظری سوی گدا

گر تو را با من بیچارهٔ مسکین جنگست
چه کنم با تو که ما را سر صلحست و صفا

نام مشک ختنی برد زبانم گویی
بوی زلف تو شنیدم همه از باد صبا

دوش در ماه رخ او نظری می‌کردم
چون بدیدم به مه ای دوست کجا تا به کجا

من به ظلمات شب هجر تو تا کی باشم
بی رخ دوست نباشد به جهان نور و ضیا

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}