غزل 22 | ای رخت آیینهٔ لطف خدا
ای رخت آیینهٔ لطف خدا
زلف تو دلبند و لعلت دلگشا
پادشاه ملک حسنی از کرم
رحمتی کن بر گدا ای پادشا
از وجود خویشتن بیگانهام
تا شدم با عشق رویت آشنا
ذرّهوارم پیش خورشید رُخَت
عاجز و سرگشته از روی هوا
روزِ میدان گرد نعل مرکبت
میشود در چشم عالم توتیا
بر جفایت دل نهادم کز حبیب
بر امید وصل خوش باشد جفا
قهر تو خوشتر که لطف دیگری
از تو نفرین به که از غیری دعا
غم مبادت کز تو گر آید غمی
با خیالت شاد میدارد مرا
چون جهان وقعی ندارد پیش تو
من کجا و حضرت سلطان کجا
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}