شمارهٔ ۸۹

غزلیات

چه جان باشد که جانانش نه پیداست
چه سر باشد که سامانش نه پیداست

چه عیدی باشد آخر در جهان نو
چو جان من که قربانش نه پیداست

خیال روی تو در دیدهٔ من
چنان آمد که مهمانش نه پیداست

مرا دردیست در دل از فراقش
مسلمانان که درمانش نه پیداست

به جان آمد دلم از درد دوری
شب هجر تو پایانش نه پیداست

چنان دل برد از دستم به یکبار
که در زلف پریشانش نه پیداست

جهان گفتا بگیرم دامن دوست
چو از چشمم گریبانش نه پیداست

بزد تیری ز غمزه بر دل من
چنان گم شد که پیکانش نه پیداست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}