شمارهٔ ۱۰۷

غزلیات

هرکه را نیست ز جانان خبری بی خبر است
غیر یاد غم آن دوست همه دردسر است

دل که با یاد تو همراه نباشد چه کنم
نظری کن به دل خسته که جای نظر است

هیچ دانی که بد و نیک نماند بر جای
شکر ایزد که بد و نیک جهان در گذر است

گرچه چون تیر مرا دور فکندی از پیش
همچنان قصّهٔ عشق تواَم ای جان ز بر است

رویِ مهروی نگه دار تو از چشم حسود
کاین همه فتنه و آشوب ز دور قمر است

هر که بنهاد دل خسته به کاشانهٔ دهر
عاقلش می‌نتوان گفت که بس بی بصر است

از جفاهای تو از دیده بباریدم اشک
تا به حدّی که به ما آب کنون تا کمر است

گر درآیی ز سر لطف به بیت‌الحزنم
به نثار قدمت جان جهان مختصر است

آنچه بر سر بگذشتم ز جهان تا گذرد
از که بینم که همه حکم قضا و قدر است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}