شمارهٔ ۱۵۴

غزلیات

غم عشق تو مرا باز به جان آورده‌ست
خونم از دیدهٔ غمدیده روان آورده‌ست

عمر بگذشت مرا در غم رویت به غلط
نشنیدیم که نامم به زبان آورده‌ست

آن تو داری و تو دانی دل خلقی بردن
دل من میل لب لعل به آن آورده‌ست

عشقبازی ز ازل بود مرا با رخ او
نه دل خستهٔ ما این به جهان آورده‌ست

خبرت نیست نگارا که دل و جان جهان
عشق بر قامت آن سرو روان آورده‌ست

گرچه بر می‌ندهد سرو به بستان باری
قامت سرو تو باری ز روان آورده‌ست

چشم فتّان پر آشوب تو جانا باری
فتنه‌ای بر سر هر پیر و جوان آورده‌ست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}