شمارهٔ ۳۳۶

غزلیات

آن چه شوریست ز عشق تو که اندر می نیست
و آن چه سرّیست ز اسرار تو کاندر نی نیست

در فراق تو مرا جان به لب آمد آخر
اثر وصل تو ای دوست بگو تا کی نیست

با دل خسته هجران‌کِش خود می‌گویم
هیچ شب نیست که او را سحری در پی نیست

صبر باید به سر کوی فراقت چه کنم
چون مرا بهره بجز خون جگر از وی نیست

آن‌که یاد من دلخسته کند یک دم نیست
دیده‌ای نیست که بیدار تو تا باقی نیست

دل به یغما ببری چارهٔ دردم نکنی
تو خطایی به چه ای مال دلم مافی نیست

ماه فروردین کاو هست شبی خرّم و خوش
هیچ اسباب طرب نیست که اندر وی نیست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}