شمارهٔ ۴۰۰

غزلیات

اگر دمی ز تو بویی به من رساند باد
هزار جان و جهانم فدای آن دم باد

تویی که یاد من خسته سال‌ها نکنی
منم که با غم رویت نشسته‌ام دلشاد

چه شد چرا چه سبب حال من نمی پرسی؟
که هر دمم به فلک می‌رسد ز غم فریاد

من از ملامت دشمن به عشق نگریزم
بیا که دل به تو دادیم و هرچه باداباد

مرا سریست ز عهدت به باد خواهد شد
که در طریقت عشقست عهد بر بنیاد

چو بخت یار نباشد ستیز نتوان کرد
دلا ز کار جهان همچو سرو باش آزاد

رقیب بی‌خرد آخر نصیحتم کم کن
چرا که با تو چنین حادثه بسی افتاد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}