شمارهٔ ۴۱۱

غزلیات

تا دیدهٔ من بر رخ همچون قمر افتاد
راز دلم از پردهٔ محنت به در افتاد

دیگر نکند چشم به خورشید جهانتاب
آن را که بدان طلعت چون مه نظر افتاد

بر بوی گذاری که کند بر سر او دوست
چون خاک دل شیفته در ره گذر افتاد

در کوی فراقت صنما عاشق مسکین
دلداده به جان از غم جان بی خبر افتاد

آن طرّه هندو که به بالات حسد برد
آشفته و سرگشته به کوه و کمر افتاد

گفتم که به پات افکنم این سر چو بدیدم
پیش قدمت جان و جهان مختصر افتاد

حال دل مجروح من خسته چه پرسی
عمریست که از کار جهان بی خبر افتاد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}