شمارهٔ ۴۴۵

غزلیات

غم هجر تو پایانی ندارد
به غیر از وصل درمانی ندارد

دلی کان بستهٔ جانانه‌ای نیست
توان گفتن که آن جانی ندارد

هر آن سر کاو ز سودای تو خالیست
چو زلفت هیچ سامانی ندارد

چو مجموعست کار زلف از آن روی
غم حال پریشانی ندارد

خیالش با سواد دیده می‌گفت
که کس همچون تو مهمانی ندارد

همه اسباب خوبی دارد آن ماه
دریغا عهد و پیمانی ندارد

جهان را زان سبب رو در خرابیست
که اشفاق جهانبانی ندارد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}