شمارهٔ ۴۷۸

غزلیات

اگرچه درد دلم آشکار نتوان کرد
به قول مدّعیان ترک یار نتوان کرد

صبا برو ز من خسته با نگار بگو
که بیش از این به فراق انتظار نتوان کرد

بیا بیا که برآریم یک نفس باهم
که اعتماد بدین روزگار نتوان کرد

ز درد عشق تو سرّیست در درون دلم
که نزد مدّعیان آشکار نتوان کرد

مگو که با گل رویت خوش اوفتاده‌ستم
یقین بدان که قناعت به خار نتوان کرد

بگو ز من که تو را عاشقان روی بسیست
به غایتی که قیاس و شمار نتوان کرد

بیا و باده لعلت بده که جز به لبت
به جان دوست که دفع خمار نتوان کرد

بدان دو چشم خطایی و خال هندویت
به غیر جان و جهانی شکار نتوان کرد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}